تبليغاتX
دختر تنها

دختر تنها

دختری تنها از دیار تنهایان اگر تنهای تنهایان شوم باز هم خدا هست

سلامی دوباره با احساسی شاعرانه......

خدای خوبم سلام

سلام دوستای خوبم

امروز بعد از چند ماه اومدم آپ کنم گفته بودم یروزی بر می گردم

دلم واسه ی خدا گفتن تنگه خدایا صدامو می شنوی

دلم واست تنگ شده

می خوام  بیام پیشت

یه غمی توی صدامه یه بغض توی گلومه خیلی دلم تنگه دلم از همه چیزو همه کس گرفته

چه روزای عجیبی چه آدمای پستی پیدا می شن تو این زمونه کاش حداقل یکی از اون با مراما پیدا بشه

کجایی چرا نمی یای دیگه یه سوال تو کی هستی کی میای؟ تا کی منتظر بمونم دلم می خواد بگذرم از همه چیز خداااااااااااایا دیگه نمی خوام تنها باشم

شب گیر پیرمو همش دنبالتم تو کوچه ها

مردم از این سر درگمی بهار سبز من بیا.............

خدایا تو پناهم باش تو اوج بی پناهی ......


 

سپیده در دوشنبه 9 آذر1388 ساعت 11:38 موضوع | لينک ثابت


خداحافظی.....

سلام دوستای خوبم

امیدوارم حال همتون خوب باشه و همیشه بخندید و مثل من هم اینقدر بداخلاق نباشید

فردا تولدمه چون نمی تونم فردا آپ کنم امروز اومدم آخرین مطلبمو بنویسم و واسه همیشه برم

رفتنم به خاطر اینه که دیگه حوصله ی غم رو ندارم شاید اگه توی این چند روز مهران بهم تلنگر نمی زد نمی تونستم خودمو پیدا کنم....

اول از امیر مشیری عزیز باید تشکر کنم و بگم هنوز یادم نرفته که مثل برادر توی این راه کمکم کرد...

از خانم زمانی عزیزم که به کمک اون این وبلاگو ساختم هر جا هست خدا نگهدارش باشه....

از حامد عزیز ممنونم که این همه محبت داره و یه تسکین دهنده ی واقعیه موفق باشی حامد عزیز...

از تمام دوستام که منو کمک کردن از خواهرام که همیشه همراهم بودن و از همه مخصوصا بابای خوبم بابای عظیمی که خیلی چیزا از وبلاگش یاد گرفتم ....

لینک تمام دوستام اینجا هستش سر بزنید شاید برگردم شایدم نه ولی همتونو دوست دارم  یروزی اگه دلم شکست برمی گردم اونوقت قول می دم همه ی بچه ها رو خبر کنم.....

در آخر از مهران عزیز ممنونم خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و..............

خداحافظ همین حالا خمین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ

کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه

اینکه رفتنمت ساده است نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندی دل

 به رویاها بدونی بی تو وبا تو همینه رسم این دنیا خداحافظ همین حالا.....

 


 

سپیده در چهارشنبه 25 دی1387 ساعت 10:39 موضوع | لينک ثابت


دوست خوبم.........

 

سلام امروز بعد از چند ماه اومدم آپ کردم اصلا حوصله ندارم

خداکنه دیوونه نشم نمی دونم حرفامو به کی بگم دیگه هیچ کسی برام نمونده.....

 

عزيزم سلام يه چيزي ؛ چرا قلبم و شكستي ؟؟؟

مني كه عشق تو بودم ؛ حالا عاشق كي هستي؟

نمي گم دلت گرفته ؛ مي دونم كه تنها نيستي

همدمت بودم يه روزي ؛حالا با ديگري نشستي!!

نكنه عاشقش نباشي ؛ اون كه امروز تو باهاشي

بگو كه دلم باهاته ؛ هر جاي دنيا كه باشي

تو كه احساسي نداري ؛ ميدوني دلم چه تنگه؟

كاش منم مثل تو بودم ؛ قلبي كه از جنس سنگه

مي دوني اين شعر من نيست ؛ حرف يه دل شكستست

كسي كه تموم حرفاش ؛ توي ابهام گذشتست

راستي مرگم و نديدي ؟ من كه چشمام نمي بينه

آخه از روزي كه رفتي ؛ آرزوي من همينه

من كه اسراري ندارم ؛ خوشحالم يكي باهاته

آخه همدمم تا امروز ؛ يه دونه شاخه نباته

مثل اينكه مي دونستي ؛ عشقمون رو به غروبه

رفتي و غروب تموم شد ؛ حالا چشمام بي فروغه

راستي شعرام و مي خوني ؟ يا كه وقتش و نداري؟

يادمه بهم مي گفتي ؛ واسه من شعري نداري؟

 

تو که می دونی چی می گم پس کمکم کن

نزار بیشتر از این خسته بشم

هی با توام با تویی که اینقدر تند می ری



 

بخشش

و من می بینمش

استاده آن سو تر

بغل بگشوده من را سوی خود می خواند ،اما

وای از این بغضی که در سینه ست

نگاهم می کند

می خواندم

من در سکوتی سرد می ماندم

برایش پاسخی؟؟ هرگز

غروری کور فرمان می دهد ،خاموش

و اینک یک سلام و دست مهری تا که بفشارد

دو دست خالی من را

و دستانم،که انگشتان تنهای مرا در خویش ،می کاود

نگاهش میدود تا پشت چشمانم

دو پلک بسته ام راه نگاهش را،چه بی رحمانه می بندد

نگاه مهربانش پشت پلک بسته ام،در می زند اما

نباید چشم بگشایم

که می ترسم بلرزد قلب من

فرمان دهد،آغوش بگشایم

دوباره باز،می خواند مرا

و می خواهد که پیوندی زنم من

این طناب الفت دیرینه را اکنون

درون سینه ام غوغاست

دلم می خواهد آغوش محبت را به رویش،باز بگشایم

ببخشم تا رهاگردم ،من از دردی

که هر لحظه مرا رنجور می سازد

دلم پر می کشد تا او

دوباره،حس تاریکی مرا فریاد می آرد

ولی نه

او دلت را سخت آزردست

چه باید کرد؟

خدا می بخشد،اما من نمی بخشم!!!؟؟؟

با این که این را می توانم گفت

دلم می خواست من را ،او بخواند

تا بگویم،دوستش دارم

بگویم ،من دعا کردم بیاید بار دیگر

تا ببخشد او،ببخشم من

تا شروع دیگری باشد

ولی اکنون که او برگشته،می خواند مرا

اینک،کلام مهربانی بر زبان من ،نمی آید

دلم می خواهد او باور کند،دیگر برایم نیست

اما هست

و می ترسم که از چشمانم،این را او بفهمد

چشم می بندم

نگاهش باز می کوبد،به پشت پلک های بسته ام

اما،نباید چشم بگشایم

دلم می خواهد او باور کند بغض مرا دیگر

و او باید بفهمد،خاطرم را سخت آزردست

و نور روشنی،در من به نجوا باز می گوید

ولی آخر توام ای خوب،بد کردی

و او را هم تو،آزردی

نمی دانم

ولی حالا که او بخشیده

باید او بفهمد،من نمی بخشم

که من این را،آسان نخواهم داد

جدالی در درونم می کند غوغا

میان این دو من

آیا کدامین من،در این پیکار خواهد برد؟؟؟

چه می شد من رها می گشتم از این کینه ی جانسوز

و می بخشیدم او را

نه خودم را

که بیش از او ،خودم در رنج خواهم بود

که تلخی نبخشیدن

به کام لحظه هایم،زهر می ریزد

و می میراند این اوقات زیبا را

......

وای صد افسوس

گذشت یک فرصت دیگر

و آن لبخند پر مهرش، چه نابشکفته،می خشکد

زپشت پرده ی اشکم،کنون من رفتنش را باز می بینم

خدایا

کاش یکبار دگر،من را بخواند او

و آغوش محبت را به رویم باز بگشاید

سلام و دست و لبخندی

تا که من شاید ...

آه از این بازی نا زیبای نا فرجام

میان بودن و نا بودن یک فرصت دیگر

ببخشم یا نبخشم؟ مسئله این است!!!!

 


 

سپیده در سه شنبه 10 دی1387 ساعت 9:27 موضوع | لينک ثابت


فقط بعضی وقت ها

فقط بعضی وقت ها بعضی از چیزا هستند که آدم و بد جور می سوزونن

 

شاید یکی از اون چیزا هم هستش که چند روز دائم منو می سوزونه و رهام نمی کنه

www.sepidehmis.blogfa.com

کاش می مردم و این روزها رو نمی دیدم

 

خیلی سخته........ نمی شه....... بی بهونه ........


 

سپیده در شنبه 11 خرداد1387 ساعت 9:0 موضوع | لينک ثابت


سیب

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره ای سیب را از

باغچه ی همسایه دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را

دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از

دست تو افتاد به خاک و تو می رفتی و هنوز که در گوش

من آرام آرام خش خش گام  تو تکرار کنان می دهد آزارم ومن

اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت...

 

 

 

سلام

یک نفس یاد خدا

یک سبد خاطر آسوده به هنگام دعا

یک بغل شبنم آرامش صبح

یک هزار آینه از جنس دعا

همه اش هدیه به احساس شما.....

 

 

 

خیلی قشنگه نه!!!!!!!!!!!!

 

 


 

سپیده در شنبه 17 فروردین1387 ساعت 17:16 موضوع | لينک ثابت


سلام

سلام امروز هم مثل روزای گذشته خیلی حالم بده

خواهش می کنم برام دعا کنین....

دلم ميخواد يه مهر "بــــــــاطــل شــد" بگيرم و بزنم به در و ديـوار اين دنيـا!!

+ آشفتگي هاي ذهنم شبيه كلاف كامـوا ميمونه كه به هم گـره خورده! دلـم ميخواد امشـب يه

 قيـچي بگيرم و تمام اون گره ها رو بچينم و بــريــزم دور!

+ دلم ميخواد خدا يه شماره موبايل ميداد تا حرفهاي دلم رو كه امشب داره منو به زانــو در

 مي اره رو براش ميفرستادم! اونوقت با Delivery   اي كه ميداد حداقل مطمئن ميشدم اون

حرفامو شنيده!!

+ امشب دلم ميخواد تا صبــح فقط بنويسم ...


كاش تو نيز با من همراه ميشدي...


+ خيلي درد داره كه ازت انتظار كاري مضاعفِ كارِ افرادِ توي صنف خودت رو  داشته

باشند و سر آخر...

+ اين روزها عجيب حالم عجيبه! و اتفاقا هم دقيقا توي همين روزاي داغون بودن بنده تمام

عوامل و عوالم! و ادمهاي دنيا ميخوان كه توي همين روزها بيان روي اعصاب من تا با يه

مداد طراحي 12HB !!! اونو كاملا خط خطي كنن!!!!


+ امشب حال عجيب مرا حتي تو نيز نفهميدي!

 

 

 

 


 

سپیده در دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت 16:29 موضوع | لينک ثابت


عشق

 كاش خدا 3 چيز رو نمي آفريد
 اولي عشق دومي غرور

 سومي دروغ
تا ما به خاطر عش
ق

 از روي غرور به هم دروغ  نگيم

وقتی خاطرهای ادم زیاد میشه

دیوار اتاقش پر عکس میشه

 اما هیشه دل واسه اونی تنگ میشه

که نمیتونی عکسش و به دیوار بزنی

 

اگه روزي شاد بودي

 بلند نخند كه غم بيدار نشه

 و اگه يه روز غمگين بودي

 آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه


 

سپیده در دوشنبه 27 اسفند1386 ساعت 19:2 موضوع | لينک ثابت


بغض من

ميدونی ، گاهی اوقات ، توی بعضی شرايط ، يه بُغض سنگين راه گلومو می بنده ...
تو اون لحظه دلم ميخواد منفجر بشم ... آره ، منفجر بشم و مشکلاتم رو به همه بگم ، بگم که دارم چه دردی رو تحمل ميکنم و روحم زير اين فشار داره داغون ميشه ..........
اما ميدونی ، همون موقع به خودم ميگم  : که چی؟ برای چی بايد مشکلاتم رو به ديگران بگم ؟؟؟؟ ... بگم که چشماشون پُر از اشک بشه و دلشون برام بسوزه و بگن :”آخی ... بيچاره چه دردی رو داره تحمل ميکنه !!!!!!!!

 نه ...هرگز ! اين دلسوزيا .. اين ترحم ها ، حالمو بهم ميزنه ! برای همين تا حالا تحمل کردم و دم نزدم ،....

ميدونم تو هم مثل منی  ...ولی ، ميدونی تفاوت من و تو چيه؟؟؟!! اينه که تو وقتی اون بُغض تا گلوت مياد و ميخواد بترکه ، تو اين اجازه رو بهش نميدی ، آره ، تو اين اراده رو داری که اجازه ندی اين بُغض بترکه...ولی من ، من اين اراده رو ندارم ، من اجازه ميدم بُغضم بترکه و اشکام بريزه رو گونه هام ... به خيال خودم آروم ميشم ، اما انگار بدتر ميشه !! ...
برای همينه که حالا سعی ميکنم گريه هم نکنم ، بشم يه سنگ که به هيچی توجه نداره ، يعنی توی اين دوره زمونه بايد يه سنگ بود تا باقی موند ، يه سنگ خارا....
اما ، فکر که ميکنم ، ميبينم حتی سنگ بودن هم ارادهء قوی می خواد!!!!!!!


 

سپیده در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 14:5 موضوع | لينک ثابت


شاید

شايد آنروز كه نقاش خيال// روي پيشاني ما// نقش كابوس زمان را مي ريخت// رنگ مهتاب نبود // رنگ شب بود و سكوت // كه گره هاي ترك خورده ي عشق// روي تابوت زمان نقش شدند// نتوانستم من باز كنم // چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام// و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي// رنگ تقصير نداشت// دست خلاق هنر مند جهان // قصه ي ما را با هم// روي يك بوم كشيد //


 

سپیده در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 13:34 موضوع | لينک ثابت


گناه عشق چيست؟

 ديروز در دادگاه دلم

مغز من قاضي بود

متهم قلبم بود 

 جرم من عشقم بود - عشق من ياد تو بود 

 آيا حق من اعدام بود؟


 

سپیده در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 13:22 موضوع | لينک ثابت


عشق ما

آرزومه كه يه روز، تو كلبه ي قشنگمون يه شب صاف مهتابي، با ديواراي عنابي
دست بكشم رو گونه هات ، خيره بشم به اون چشات
حس كنم كنارمي ، تو آغوش گرم مني
سرت رو شونه هام باشه ، دستات توي دستام باشه
نگات تو چشم من باشه ، لبات روي لبهام باشه
از عشق هم گر بگيريم ، از امروزو فردا بگيم
با اين دلهاي پاكمون ، يه جشن كوچك بگيريم


 

سپیده در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 12:41 موضوع | لينک ثابت


ارزش اشك

مي دونستي اشك گاهي از لبخند با ارزش تره؟

چون لبخند رو به هر كسي مي توني هديه كني

 اما اشك رو فقط براي كسي مي ريزي

 كه نمي خواي از دستش بدي .


 

سپیده در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 12:33 موضوع | لينک ثابت


اربعین حسینی

اربعين حسيني بر تمام مسلمانان تسليت باد

 


 

سپیده در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 12:22 موضوع | لينک ثابت


نشانی تنهایی من

 من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي


 

سپیده در چهارشنبه 8 اسفند1386 ساعت 14:41 موضوع | لينک ثابت


تنهایی

خدا جون وقتی مرا نقاشی می کردی

 زیبا نقاشی ام کردی ممنون!!!

 سالم نقاشی ام کردی باز هم ممنون...

 با غرور نقاشی ام کردی باز هم ممنون...

 ولی آخه خدا جونم چرا تنها نقاشی ام کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

سپیده در جمعه 5 بهمن1386 ساعت 21:39 موضوع | لينک ثابت


زنده ماندن

پرسيد: بخاطر كي زنده هستي؟

با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم

"بخاطر تو"

بهش گفتم : بخاطر هيچكس .

پرسيد : پس بخاطر چه زنده هستي؟

با اينكه دلم فرياد مي زد

"بخاطر تو"

با يك بغض غمگين گفتم: بخاطر هيچ چيز.

ازش پرسيدم : تو بخاطر چي زنده هستي؟

در حاليكه اشك در چشمانش جمع شده بود

گفت: بخاطر كسي كه بخاطر هيچ زنده است


 

سپیده در جمعه 5 بهمن1386 ساعت 13:9 موضوع | لينک ثابت


کاش...

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد  به ما هر چه پریشانی بود...

این آپم خیلی مزخرفه خیلی هم بی مزه ولی خوب کاریش نمی شه کرد ...


 

سپیده در دوشنبه 1 بهمن1386 ساعت 18:14 موضوع | لينک ثابت


عشق محرم

کربلا یعنی زمین پر زاشک

تیر باران گشتن سقای مشک

کربلا یعنی دویدن روی خاک

سربریدن ٬ خون چکیدن ٬ خون پاک

کربلا یعنی صغیری دست باب

حنجری خونین به جای ظرف آب

کربلا آموزگار عشق و دین

کربلا روشنگر حق مبین

کربلا یعنی زمین آفتاب

شرمساری و فغان نهر آب

کربلا پر خون کند هر قلب و عین

کربلا شد قتل گاهت یا حسین


 

سپیده در شنبه 29 دی1386 ساعت 13:10 موضوع | لينک ثابت


عشق

شاگردی از استادش پرسید : " عشق چیست ؟ "                           
استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور .
اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی ؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت .
استاد پرسید : " چه آوردی ؟ "                                                 
و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو میرفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم .
استاد گفت : عشق یعنی همین !
شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟                                           
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور .
اما به یاد داشته باش که باز نمی توانی به عقب برگردی !
شاگرد رفت و پس ازمدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم . ترسیدم اگر جلو بروم  باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین !!


 

سپیده در پنجشنبه 27 دی1386 ساعت 20:26 موضوع | لينک ثابت


محرم

سلام بچه ها

این روزا روزهای محرم هستش همه توی حال و هوای محرم و عذاداری و نذری دادن و این چیزا هستن

منم نذری زیاد می دم ای خدا تو رو به حق این روزا ازت خواهش می کنم که هر کس توی این روزا چیزی ازت می خواد بهش بده هر کس به طرفت دست بلند کرد دستاشو با شوق بگیر نذار کسی ناامید از در خونت برگرده ای خدا چه مسلمون چه مسیحی چه سنی چه کلیمی همه و همه به تو نیاز دارن حتی بچه های کوچیک تو رو به همین امام حسین قسمت می دم که همه ی مریضا رو شفا بده خدایا منم امیدم به توهستش ناامیدم نکن چشمم فقط به آسمون برای همه ی مریضا دعا می کنم برای همه ی کسایی که نیاز به دعا دارن تو رو به حق همین لحظه ها ناامیدم نکن دارم دعا می کنم برای همه حتی برای دشمنام خدایا به همه صبر بده ..........

ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن همه که پر ترک مثل تو ومن نمی شن ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست تر و تازه موندن گل مال اشک شبنماست ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مثل تو خیلیا با زخمای زخمای زندگی آشنان مثل تو ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه حتی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بمونه ماه من غصه نخور دنیامون خوب داره و زشت خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت ماه من غصه نخور بیا هردومون دعا کنیم هردومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا.....

الان که دارم اینا رو می نویسم کسی داره مداحی می کنه خیلی هم قشنگ می خونه

به هر حال خدایا شکرت.......

 

باز دو تا چشم منتظر خيره شدن به آسمون

دنبال اون ستاره كه بدون نام ِ و نشون

پيش غم تنهاييام ستاره ها چقدر كم اند

از سر دلخوشي دارن به همه چشمك ميزنند

غافل از اينكه اين پايين قلبي اسير ماتمه

حسرت و غصه هاي اون قدر تموم عالمه

شيشه صبروحوصله اش شكسته با سنگ عذاب

روزاي شاد و رنگيش هم يه سر شده تاروخراب

ديگه نمونده دلخوشي واسه دل اسير غم

مهم اسير بودنشه فرق نداره زياد يا كم

فكر ميكني نبودنت كم درديه نه به خدا

تحملش سخته واسم تحمل جداييها

نمي دونم كه آسمون ابريه يا دو چشم من

نميذارن ببينمت ستاره قشنگ من

حالام نه آرومه دلم نه خواب به چشمونم مياد

دلم داره داد ميزنه ميگه فقط تورو ميخواد

چي بهش بگم آروم بشه دست از سر من برداره

چي ميشه گفت به قلبي كه براي تو بي قراره؟؟

باز هم تا نزديك سحر ستاره ها رو ميشمرم

تو آخرين ستاره اي كه دل به عشقش ميسپرم

ميخوام يه چيزي رو بگم دلم ميخواد خوب بدوني

دنيا م اگه تموم بشه بازم تو قلبم مي مونی


 

سپیده در یکشنبه 23 دی1386 ساعت 17:55 موضوع | لينک ثابت


a> a>

JavaScript Codes Oneline users :